
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ ميشود.همان دلي كه جاي من در آن است،آن قدر تنگ ميشود كه حتي يادت ميرود من آنجايم.دلتنگي هايت را اخودت بپرس ونگران هيچ نباش!هنوز من هستم. هنوز خدايت همان خداست!هنوز روحت از جنس من است! ....ما من نميخواهم تو همان باشي! تو بايد در هر لحظه بهترين باشي.نگران شكستن دلت نباش! مي داني؟شيشه براي اين شيشه است،چون قراراست بشكند....وجنسش عوض نميشود... و ميداني كه من شكست ناپذيرهستم......وتو مرا داري.براي هميشه!چون هر وقت گريه ميكني،دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد...چونهرگاه تنها شدي،تازه مرايافته اي...چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت...
ادامه مطلب